تبليغاتX
به او بگویید دوستش دارم

به او بگویید دوستش دارم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 ] [ هانا ] [ ]

غیــرت همــان حســادت اســت
 
 امــا از نــوع مردانــه اش
 
شایــد هــم حســادت همـان غیــرت اســت
 
امـــا بــا نــام زنـانــه اش...
 
 
 
 
 
 
تا زنده ای
 
در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی ،
 
مسئــــــــــــــــــــــــــولی ... !!!
 
 
 
 
آدمي که مي خواهد برود
 
مي رود
داد نمي زند که من دارم مي روم
 
آدمي که رفتنش را داد مي زند
نمي خواهد برود...
 
داد مي زند که نگذارند برود!
 
 

 

 
 
 
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:51 ] [ هانا ] [ ]

يه وقتايي خودمو بغل مي كنم ؛

 
و مي گم :
 
 
غصه نخور ديوونه
 
  
 من كه باهاتــــــــــم
 
 
 
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:0 ] [ هانا ] [ ]

خَنــده امـ ميگيـرد وقتـي پَـس از مُـدت هــا بـي خبــري

 

بـي آنکــه سُــراغـي از ايـن دل ِ آواره بِگيــري مـي گــويـي :

 

" دِلــَمـ بـَرايـتـ تَنــگ اَســت "

.

.

يــا مـَـرا بــِه بــازيــ گـِــرفتــه اي !!!!

                        

                       يـــا مَعنــي واژه هــايـتــ را خــوبــ نِـمي دانـي !!!!

 

                                                    "دِلتنگــــي" ارزانـــي خـــودتـــ!!!

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:49 ] [ هانا ] [ ]



 

به مانند ماهی هایی که نفسشان از آب دریا سنگین است...

از زندگی سیر شدم...

نهنگ نیستم،راه خودکشی نمی دانم،

اما تو می آیی...

آمدی قلابت رو بدون طعمه بینداز،

اینجا ماهی ها بی طعمه جان می سپارند به تیغ...!

 

 

بر تمام قبر هاي اين شهر

بوسه بزن

شايد به ياد بياوري

كجا مرا جا گذاشتي...

من در تنها ترين قبر اين شهر خفته ام
 

صداي كلاغها را مي شنوي؟

 
دارند برايم فاتحه مي خوانند...
 
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد 

دستــــت را بیـــــــاور ....


مردانه و زنانه اش را بی خیـــــــال


دســـــت بدهیم به رسم کودکــــــــــی




قرار اســــــت هــــوای هم را بی اجــــــــازه داشته باشیـــم ...

 

 





[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:39 ] [ هانا ] [ ]

گاهی وقتا زندگی یعنی
 
دوست داشتن تو بی هیچ امیدی برای داشتنت!
 
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
 
کل اسم های تو موبایلم رو به اسم تو تغییر دادم

حالا هرروز بهم زنگ میزنی

یکبار هم نه ، چند بار ، تازه تغییر صداهم میدی

من که میدونم تو هم دلت تنگ منه  . . .

 
 
 
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:38 ] [ هانا ] [ ]

يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است


یک نفر در همين نزديکي ها


چيزي


به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...


خيالت راحت باشد


آرام چشمهايت را ببند


... يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است


يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا


تنها تو را باور دارد ...!

 

 

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه "حالت چطوره؟"

و تو جواب میدی "خوبم!" ،

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

"میدونم خوب نیستی...بگو چی شده ؟"  

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

نباشی،


دلم که هیــچ


دنیا هم تنگ می شود...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی !

امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر

ننــــــــویسم...

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

 

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:26 ] [ هانا ] [ ]

باز باران

دانه دانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید روز باران

پا به پای بغض سنگین

تلخ و غمگین

دل شکسته

اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

می شنیدم از دل خود

این نوای کودکانه

پربهانه

زود برگردی به خانه

یادت آید هستی من؟

آن دل تو جار میزد

این ترانه

باز باران

باز می گردم به خانه

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 15:8 ] [ هانا ] [ ]

به خدا بگویید بیاید پایین...

به خدا بگویید اگر نمی آید مرا ببرد بالا....

به خدا بگویید مرا به پیامبری برساند... نامم را هم بگذارد ایوب...

سرم درد میکند..

دلم نعره میخواهد...

خدا مرا نبخشد...

من نیز اورا نمی بخشم..

راستی خدایا... انگار چیزی به نام قیامت داری...

به خاطر آن هم که شده دوستت دارم...

 

به اندازه تمام نداشته هايم بي تو بودن را داشته ام

و اين تلخ ترين داشته در زندگي است ...

ديگر از نداشتن هيچ گاه گلايه نخواه كرد ...

گاهي داشتن ها بدجور پريشانم ميكند ...

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 15:2 ] [ هانا ] [ ]

فقط برای خودم...
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 14:55 ] [ هانا ] [ ]

فقط برای خودم.......................

   

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 14:43 ] [ هانا ] [ ]

فقط برای خودم...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 16:29 ] [ هانا ] [ ]

گاهی وقت ها دلم میخواهد اواز بخوانم

سوت بزنم

لی لی کنم

بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد

توی کوچه بازی کنم

دوچرخه سوار شوم و

به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه ...

حیف! نمیشود.

 

کودک درونم خسته شده از خانومی!

 

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:30 ] [ هانا ] [ ]

در همین حوالی کسی هست

که تا دیروز میگفت

بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم

ولی امروز

...

در آغوش دیگری نفس نفس میزند

 

 

مدام گفتی خیالت تخت ..

من وفادارم!

و من چه ساده لوحانه ..

خیالم را تختی کردم

برای عشق بازی تو با دیگری ...........

 

 مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد طعنه های دیگران است !

شاید اگر این " دیگران " نبودند ،

تو زودتر از اینها برای من ، مـُرده بودی

 

چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ؛ ولی ....

در هیچ سویت محرمی نباشد ...

 

 

عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
 
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !
 
 یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
 
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
 
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
 
قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ...
 
 همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.
 
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
 
 انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.
 
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن
 
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
 
هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!
 
تــــو بــــه احـســـاســت بــیــامــوز

نـــفــــس نکــــشـــد

هــــوای دلــــهــــا آلـــودســـت

ایـــنجــــا فــاصــله یــــک عــشــق تـــا عــشــق بـــعـــدی...

تــنــهــا یـــک نـــخ ســـیگـــار اســـت...

 

 
 
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 10:42 ] [ هانا ] [ ]

کمبـود خــوابــ

بــا یکــ روز مــرخصی حــل مـی شود.

کمبــود وقتــ

بــا مـدیــریتــ زمــانــ.

سایــر کمبــود هــا نیـــز عـلاجی دارنـد

...

بــا کمبـود دست هـایتــ چــه کنــمـ ؟!!!

 


 

ســُــرخ می شوی ، وقتی می شنوی دوستت دارم !
 
زرد می شوم ، وقتی می شنوم " دوســــتش ...داری " !!
چهار شنبه سوری راه انداخته ایم... ...
 
ســـرخی ِ تو از من ، زردیِ من از تــــو !
همیشه من می سوزم .....
 
و همیشه تو می پــــری...
 
 
دوستت دارم را ساده مگیر
 
من برای گفتنش
همه ی وجودم را به کار گرفته ام........
 
 
 
زمــــانـے كـــوه بــودم امـــا حـــالا ديـــگر آدم شــُده امــ

میـــرسيـــم بــه هَـــمــ
؟
 
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 9:52 ] [ هانا ] [ ]

خبر آمد که می آیی آن هم پس از سالها

 کمی دیر است

 چون که من دیروز مردم

 خداحافظ قدیمی من بر نمی گردم

 

                       و به جهنم که هیچ کس دوستم ندارد

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 11:58 ] [ هانا ] [ ]

جایت را که خالی دیدم دلم شکست

 

راستش را بخواهی همه اش برای تو نبود

 

برای خاطراتی که سرد و خاموش تنها در حاشیه ای مرا

 

نظاره می کنند

 

 و چه خنده های تلخی بودند لبخندهای اجباری من

 

و تو حیران زندگی در این غوغای کوچک

 

تو که نمی آیی

 

شاید هم روزی امدی

 

و روزگارانی بهاری آوردی

 

ای کاش من آن هنگام باشم

 

که اگر هم نبودم بدان به یادت ماندم

 

تا

آخرین

نگاه

 

شاید همین حالا هم می فهمی

 

و می بینی

 

ولی من تنها

 

به روبرو مینگرم

 

که تو نه در هیچ جایی

 

جز خاطراتم

 

کهنه هایی مانده در ذهن بیاد آنچه گذشته

 

به یاد آنچه سالهاست با من است

 

یک مداد

یک دفتر

یک خاطره

 

که هر چه می نویسم انتهایی ندارد

 

این را برای تو می گویم تنها و تنها برای تو

 

که بدانی

 

من عاشق هستم اما نه محتاج نگاهی که بلرزد برمن

 

من خودم هستم و یک حس غریب

 

که به صد عشق و هوس می ارزد

 

من خودم هستم و یک خاطره دور

 

من خودم هستم و یک روزگار ---------که رفته به باد

 

 من خودم هستم و یک حس نگفته

 

یک بغض مانده به راه 

 

من خودم هستم و سالها خاطره با همه

 

کاش کسی می بود و می فهمید تا برایش

 

همه را می گفتم

 

اما افسوس که من تنهایم و کسی نخواهد فهمید درد مرا

 

 

یاد من باشد که روز و روزگار خوش است

خدایی داریم مهربان

و آفتابی سوزان که بی منت ارزانی می کند

مهرش را بر ما

یاد من باشد همه آمدند و رفتند

و آخر سر من و دل تنها ماندیم

یاد من باشد همه گفتند و بی پروا شکستند من و دل را

یاد من باشد که دلی را نشکنم

یاد من و دل بماند که تنها ما می شکنیم

این سهم ماست

یاد من باشد هوای دلم را داشته باشم

                                که او تنهاست مثل من

                                یاد من باشد من و دل هر دوتنهاییم

 

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 11:57 ] [ هانا ] [ ]

به چه مي خندي تو؟ 

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟


به چه مي خندي؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده ي من که دگر تا ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است..... 

بخند!

 


ای کاش
 
یه شب خدا آروم صدام کرد و گفت: خوابیدی؟

عشقت داره قربونه یکی دیگه میشه اونوقت تو خوابیدی؟؟؟؟؟

لبخندی زدمو گفتم: خداجونم این همون مخلوقیه که

موقع آفرینشش به خودت

 آفرین گفتی.!!!!!!

 

 

 

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده ,

 

وقتی تنها یه گوشه از حیاط مدرسه وایسادی

 

یه نفر میاد و  بهت میگه

 

با من دوست میشی؟؟؟؟؟

  


[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 10:53 ] [ هانا ] [ ]

مراقب نبودنت نباش

         نترس نفرینت نمی کنم

                      همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست

                           برایت کافیست...

             

                                    

 

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 10:41 ] [ هانا ] [ ]

ماندن بهانه میخواهد و نوشتن دلیل!!!

بهانه بزرگتر از این که برای تو

 مینویسم؟؟؟

 

در کشور من مردم با نفرت بیشتری به صحنه ی

بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه ی اعدام...

زیستن با این مردمان دردناک است

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 10:33 ] [ هانا ] [ ]

خدایا

 تو که از خوردن بی اجازه ی یک سیب نگذشتی

چطور باور کنم که بخشنده و مهربانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

v0yh1skaeov7zlt4fg.jpg

 

گاهی خیال می کنم روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام

خودش هم نمی داند با من چه کند

 

خدایا از تو دلگیرم

به قولت وفا نکردی

گفته بودی حق انتخاب دارم

پس چرا انتخابم در کنارم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 7:23 ] [ هانا ] [ ]

 
تو مغرور بودی..
 
و من مغرور تر..
 
گفتم میروم..خداحافظ
 
گفتی برو...بی خداحافظ..
 
چشمانم خیره ماند..در دل گفتم بگو...بگو ...بگو بمان
 
من منتظر یک جمله ی تو هستم
 
اماتو..بی رحمانه رفتی
 
ومن مغرورانه
 
غرورم را شکستم و دوباره گفتم
 
گفتم سلام...
 
نمیدانم چرا اما شنیده ام
 
عاشقان در برابر معشوق
 
غروری ندارند
 
شنیده بودم اما..باور نداشتم
 
به باورم رساندی
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 7:36 ] [ هانا ] [ ]

 رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست می داری

 و روز بعد تنهایی

به همین سادگی

او رفته است

و همه چیز تمام شده است

مثل یک مهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگی است...

 

 

 
بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،

اما دلـــــــــــت میگیرد وقتی یادت می افتد که
 
هرکســـــــــــی ممکن است

بخواند جـــــــــــــــــز آن یـــــــــــــــک نــــــــــــــــــــفر...
 
 
 

 
 
     
  بگذار اسمت دلیل شادیم باشد....

               نمی گویم بمان ....

                              نه... برو.....

                                        اما....

                         خیالت را از من نگیر....

  بگذار خیال کنم که تو هم دوستم داری و با من می مانی...

                    قول میدهم که خیالم تبدیل به حقیقت نشود.....

                                                بگذار با فکرت زنده بمانم.....

 

 

تو

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 6:56 ] [ هانا ] [ ]

حالا که رفته ای ساعت ها به این می اندیشم

 "که چرا هنوز زنده ام؟"

مگر نگفته بودم که بی تو میمیرم

شاید خدا یادش رفته مرا بکشد

                                 یا شاید تو قرار است که برگردی

 

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 6:20 ] [ هانا ] [ ]

فقط برای ...


ادامه مطلب
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 12:45 ] [ هانا ] [ ]

وقتی که نیستم ، می خندی ! من اینگونه عاشقِ <رفـــتن> شدم ...!!

 

اوّلین بار نیست که گریه میکنم؛

امّا اوّلین بار است که گریه آرامم نمیکند

 

من چیزی نمی گویم

تا بدانی در سکوت هم می توان عاشق ماند

به همین سادگی!!

 

بال بال می زنم........نه پرنده ام ، نه فرشته ........ تو را می خواهم !!!

 

 

 

 

 

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 12:35 ] [ هانا ] [ ]

دوستت دارم برای همیشه

 

مهتاب برف زیبا و سفید  را به آرامی نوازش میکند و

شبی رویایی و افسونگر را نوید میدهد.  در آن شب آرام

و سفید، فقط عشق است که جریان دارد و لبهای عاشق و

معشوق را به سوی هم میراند و ناگهان در هم قفل

میشوند. و سکوت همه جارا فرا گرفته است. تنها یک

زمزمه به گوش میرسد:

"دوستت دارم برای همیشه"

 

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 15:56 ] [ هانا ] [ ]

دلتنگم ...

 

دلتنگ روزای با هم بودنمون

دلتنگ تو ... دلتنگ خودم ..... دلتنگ لبخندهامون ..........

دلتنگ همه چیزمون

 

دلتنگ دستهایی که نوازشگر دستهام بود
 

 

شونه هایی که تکیه گاه دلتنگیم بود

 

صدایی که آرمش بخش وجودم بود

 

دلتنگتم ...

 

عجیب دلتنگتم و تو نیستی ............

 

اشکال نداره

 

هر جا تو باشي دل منم همون جاست  ... 

 

 حتي اگه فاصلمون يه دنيا باشه ......

 

دلم اسمتو فریاد می زنه و

 

دستهام عجیب دلتنگ لمس دست های گرمته

 

 

این خاک ها هم حسودند

می آیند فقط

تا خاطرات ما را

خاکستری کنند ...

 

 

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که زندگی را

جز برای او و جز با او نمی خواهی ...

 

 


اگر خداوند


یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد


من بی گمان


دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز


هرگز ندیدن مرا


آن گاه نمی دانم


به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

 


 

[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 9:24 ] [ هانا ] [ ]

 

دوستم داشته باش ،

هـمانـگونه که من دوستـت دارم/

بگذار فاصله من و تو کمتر از آني باشد :که مي خواهـيـم و نمي توانـيـم/

که مي توانـيــم و نمي گـذارنــد !/

بگذار ميان من و تو فاصله اي نـمـانــد/

نه به خاطر خودت /

به خاطر من

 

 

آنکه دم از مردانگی میزد

و میگفت تا آخرش هست و با بقیه فرق دارد

نامرد از آب درآمد

بگذارمن هم نامرد باشم

آخر این روزها اسم دیگرش را گذاشته اند فداکاری ...

 

 

 

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 10:10 ] [ هانا ] [ ]

خدایا از عشق امروزمان برای فراهایی که

 

 فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار

 

به قدر یک مشت

 

به قدر یک لبخند

 

تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم

                                   

                              عاشق بمانیم

                                        

                                 و عاشق بمیریم

 

                       

 

کاش بهم نزدیکتر بودی

 

کاش میتونستم هر وقت دلتنگتم ببینمت

 

کاش میشد دلتنگیهامو با چشات ببینی

 

دلم برات پر میزنه ونیستی...

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 9:16 ] [ هانا ] [ ]