به او بگویید دوستش دارم




خَنــده امـ ميگيـرد وقتـي پَـس از مُـدت هــا بـي خبــري
بـي آنکــه سُــراغـي از ايـن دل ِ آواره بِگيــري مـي گــويـي :
" دِلــَمـ بـَرايـتـ تَنــگ اَســت "
.
.
يــا مـَـرا بــِه بــازيــ گـِــرفتــه اي !!!!
يـــا مَعنــي واژه هــايـتــ را خــوبــ نِـمي دانـي !!!!
"دِلتنگــــي" ارزانـــي خـــودتـــ!!!
به مانند ماهی هایی که نفسشان از آب دریا سنگین است...
از زندگی سیر شدم...
نهنگ نیستم،راه خودکشی نمی دانم،
اما تو می آیی...
آمدی قلابت رو بدون طعمه بینداز،
اینجا ماهی ها بی طعمه جان می سپارند به تیغ...!

دستــــت را بیـــــــاور ....
مردانه و زنانه اش را بی خیـــــــال
دســـــت بدهیم به رسم کودکــــــــــی
قرار اســــــت هــــوای هم را بی اجــــــــازه داشته باشیـــم ...♥

حالا هرروز بهم زنگ میزنی
یکبار هم نه ، چند بار ، تازه تغییر صداهم میدی
من که میدونم تو هم دلت تنگ منه . . .

یک نفر در همين نزديکي ها
چيزي
به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...
خيالت راحت باشد
آرام چشمهايت را ببند
... يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است
يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا
تنها تو را باور دارد ...!

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه "حالت چطوره؟"
و تو جواب میدی "خوبم!" ،
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:
"میدونم خوب نیستی...بگو چی شده ؟"
نباشی،
دلم که هیــچ
دنیا هم تنگ می شود...
مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی !
امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر
ننــــــــویسم...
دانه دانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید روز باران
پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
می دریدم قلب خود را
دور می گشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان
می شنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پربهانه
زود برگردی به خانه
یادت آید هستی من؟
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران
باز می گردم به خانه

به خدا بگویید اگر نمی آید مرا ببرد بالا....
به خدا بگویید مرا به پیامبری برساند... نامم را هم بگذارد ایوب...
سرم درد میکند..
دلم نعره میخواهد...
خدا مرا نبخشد...
من نیز اورا نمی بخشم..
راستی خدایا... انگار چیزی به نام قیامت داری...
به خاطر آن هم که شده دوستت دارم...

به اندازه تمام نداشته هايم بي تو بودن را داشته ام
و اين تلخ ترين داشته در زندگي است ...
ديگر از نداشتن هيچ گاه گلايه نخواه كرد ...
گاهي داشتن ها بدجور پريشانم ميكند ...
سوت بزنم
لی لی کنم
بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد
توی کوچه بازی کنم
دوچرخه سوار شوم و
به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه ...
حیف! نمیشود.
کودک درونم خسته شده از خانومی!

در همین حوالی کسی هست
که تا دیروز میگفت
بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم
ولی امروز
...
در آغوش دیگری نفس نفس میزند
مدام گفتی خیالت تخت ..
من وفادارم!
و من چه ساده لوحانه ..
خیالم را تختی کردم
برای عشق بازی تو با دیگری ...........

مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد طعنه های دیگران است !
شاید اگر این " دیگران " نبودند ،
تو زودتر از اینها برای من ، مـُرده بودی

چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ؛ ولی ....
در هیچ سویت محرمی نباشد ...


نـــفــــس نکــــشـــد
هــــوای دلــــهــــا آلـــودســـت
ایـــنجــــا فــاصــله یــــک عــشــق تـــا عــشــق بـــعـــدی...
تــنــهــا یـــک نـــخ ســـیگـــار اســـت...

دوستت دارم را ساده مگیرمن برای گفتنشهمه ی وجودم را به کار گرفته ام........
زمــــانـے كـــوه بــودم امـــا حـــالا ديـــگر آدم شــُده امــ
میـــرسيـــم بــه هَـــمــ ؟
کمی دیر است
چون که من دیروز مردم
خداحافظ قدیمی من بر نمی گردم
و به جهنم که هیچ کس دوستم ندارد
راستش را بخواهی همه اش برای تو نبود
برای خاطراتی که سرد و خاموش تنها در حاشیه ای مرا
نظاره می کنند
و چه خنده های تلخی بودند لبخندهای اجباری من
و تو حیران زندگی در این غوغای کوچک
تو که نمی آیی
شاید هم روزی امدی
و روزگارانی بهاری آوردی
ای کاش من آن هنگام باشم
که اگر هم نبودم بدان به یادت ماندم
تا
آخرین
نگاه
شاید همین حالا هم می فهمی
و می بینی
ولی من تنها
به روبرو مینگرم
که تو نه در هیچ جایی
جز خاطراتم
کهنه هایی مانده در ذهن بیاد آنچه گذشته
به یاد آنچه سالهاست با من است
یک مداد
یک دفتر
یک خاطره
که هر چه می نویسم انتهایی ندارد
این را برای تو می گویم تنها و تنها برای تو
که بدانی
من عاشق هستم اما نه محتاج نگاهی که بلرزد برمن
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک خاطره دور
من خودم هستم و یک روزگار ---------که رفته به باد
من خودم هستم و یک حس نگفته
یک بغض مانده به راه
من خودم هستم و سالها خاطره با همه
کاش کسی می بود و می فهمید تا برایش
همه را می گفتم
اما افسوس که من تنهایم و کسی نخواهد فهمید درد مرا

یاد من باشد که روز و روزگار خوش است
خدایی داریم مهربان
و آفتابی سوزان که بی منت ارزانی می کند
مهرش را بر ما
یاد من باشد همه آمدند و رفتند
و آخر سر من و دل تنها ماندیم
یاد من باشد همه گفتند و بی پروا شکستند من و دل را
یاد من باشد که دلی را نشکنم
یاد من و دل بماند که تنها ما می شکنیم
این سهم ماست
یاد من باشد هوای دلم را داشته باشم
که او تنهاست مثل من
یاد من باشد من و دل هر دوتنهاییم


عشقت داره قربونه یکی دیگه میشه اونوقت تو خوابیدی؟؟؟؟؟
لبخندی زدمو گفتم: خداجونم این همون مخلوقیه که
موقع آفرینشش به خودت
آفرین گفتی.!!!!!!
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده ,
وقتی تنها یه گوشه از حیاط مدرسه وایسادی
یه نفر میاد و بهت میگه
با من دوست میشی؟؟؟؟؟

نترس نفرینت نمی کنم
همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست
برایت کافیست...

ماندن بهانه میخواهد و نوشتن دلیل!!!
بهانه بزرگتر از این که برای تو
مینویسم؟؟؟

در کشور من مردم با نفرت بیشتری به صحنه ی
بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه ی اعدام...
زیستن با این مردمان دردناک است
تو که از خوردن بی اجازه ی یک سیب نگذشتی
چطور باور کنم که بخشنده و مهربانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی خیال می کنم روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
خودش هم نمی داند با من چه کند
خدایا از تو دلگیرم
به قولت وفا نکردی
گفته بودی حق انتخاب دارم
پس چرا انتخابم در کنارم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست می داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگی است...

نمی گویم بمان ....
نه... برو.....
اما....
خیالت را از من نگیر....
بگذار خیال کنم که تو هم دوستم داری و با من می مانی...
قول میدهم که خیالم تبدیل به حقیقت نشود.....
بگذار با فکرت زنده بمانم.....

تو
"که چرا هنوز زنده ام؟"
مگر نگفته بودم که بی تو میمیرم
شاید خدا یادش رفته مرا بکشد
یا شاید تو قرار است که برگردی
|
مهتاب برف زیبا و سفید را به آرامی نوازش میکند و شبی رویایی و افسونگر را نوید میدهد. در آن شب آرام و سفید، فقط عشق است که جریان دارد و لبهای عاشق و معشوق را به سوی هم میراند و ناگهان در هم قفل میشوند. و سکوت همه جارا فرا گرفته است. تنها یک زمزمه به گوش میرسد: "دوستت دارم برای همیشه"
|
دلتنگم ...
دلتنگ روزای با هم بودنمون
دلتنگ تو ... دلتنگ خودم ..... دلتنگ لبخندهامون ..........
دلتنگ همه چیزمون
دلتنگ دستهایی که نوازشگر دستهام بود
شونه هایی که تکیه گاه دلتنگیم بود
صدایی که آرمش بخش وجودم بود
دلتنگتم ...
عجیب دلتنگتم و تو نیستی ............
اشکال نداره
هر جا تو باشي دل منم همون جاست ...
حتي اگه فاصلمون يه دنيا باشه ......
دلم اسمتو فریاد می زنه و
دستهام عجیب دلتنگ لمس دست های گرمته

این خاک ها هم حسودند
می آیند فقط
تا خاطرات ما را
خاکستری کنند ...
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او و جز با او نمی خواهی ...

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

دوستم داشته باش ،
هـمانـگونه که من دوستـت دارم/
بگذار فاصله من و تو کمتر از آني باشد :که مي خواهـيـم و نمي توانـيـم/
که مي توانـيــم و نمي گـذارنــد !/
بگذار ميان من و تو فاصله اي نـمـانــد/
نه به خاطر خودت /
به خاطر من

آنکه دم از مردانگی میزد
و میگفت تا آخرش هست و با بقیه فرق دارد
نامرد از آب درآمد
بگذارمن هم نامرد باشم
آخر این روزها اسم دیگرش را گذاشته اند فداکاری ...
فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار
به قدر یک مشت
به قدر یک لبخند
تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم
عاشق بمانیم
و عاشق بمیریم

کاش بهم نزدیکتر بودی
کاش میتونستم هر وقت دلتنگتم ببینمت
کاش میشد دلتنگیهامو با چشات ببینی
دلم برات پر میزنه ونیستی...
